تبليغاتX
نیلوفرک ها

نیلوفرک ها

شعر ها و دیگر گپ های دلتنگی

درود به دوستان عزیزم.

یک غزل تقدیم تان باد.

 

هرگز به رفت و آمد خود سمت و سو نداد

لیلا غریبه ی که به آیینه رو نداد

بعداز تمام دردکشیدن به شاخه یی

لیلا گل انار شد و هیچ بو نداد

لیلا غریبه ی غزل نا سروده ام

گیسوی شعر خسته من را رفو نداد

درد تمام عیار وجودم شد و ولیک

داروی مرگ رفتن خودرا به او نداد

پایان خاطرات زمستانی ام شد و

آغاز ناله های شبم را گلو نداد

لیلا که رفت ، لیک رفیفش زناکسی

نامرد بود دست خودش را به او نداد.

 

تلفظ حرف (ع) به شکل (الف) در بیت هفتم عمدی است.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت1:19 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |



سلام عزیزان شاعر و نویسنده.

این غزل بعد از چقدر وقت تقدیم تان باد.

 

پرونده ي نگاه خودت را ورق بزن

اوراق اشتباه خودت را ورق بزن

گفتي كه هيچ دوست ندارم نبي ترا

اآن بخت بي پناه خودت را ورق بزن

گفتم كه راه آخر و آغاز اين دلي

گفتي برو تو راه خودت را ورق بزن

گفتم كه شعر ها همگي سهم توست يار

گفتي برو گناه خودت را ورق بزن

ديدي كه آسمان به پناهم نمي رسيد

گفتي به خنده آه خودت را ورق بزن

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت12:16 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |



سلام و درود به دوستان عاشق !

یک خوشخبری

شعر نیلوفر که از نخستین سروده هایم بود چندی پیش با آواز هنرمند خوش ذوق و ستاره ی موسیقی پاپ افغانستان شکیب مصدق به آهنگ درآورده شد. برای شنیدن آن به وبلاگ مصدق که در جمع پیوند هایم است سر بزنید.

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت2:54 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |



سلام به شما عزیزان که عاشقانه می اندیشید.

اول عید تان مبارک!

دوم این هم یک غزل عیدی تان.

 

دو روز پرهیجان ، نخست و پایانی

همان دو روز و همین سالها پریشانی

دو یک طرف و لحظه ی که می رفتی

زمین فتاده شدم در نگاه پایانی

تو و دو پای به یک موزه کردن و رفتن

من و خیال تو تا سرحدی که میدانی

تو گفتی یار سرش زنده ، صحبت اش باقی

دوباره باز... خدا حافظ تو سلطانی

دو باره زنگ سر زنگ ، خارج از ساحه ست

کسی جواب مرا داد از آنطرف ، آنی

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت2:44 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |



یک سلام عزیزانه به تمام دوستان خوبی که به این خانه غریبانه ما سر می زنند.

دوستان این بار با یک نوشتهء سپید گونه  که دقیقن در این عرصه از نخستین گام هایم می باشد خدمت شما آمدم . امید اگر کاستی می داشته باشد مرا با بزرگی تان ببخشید.

 

همه چیز در تو است

 

 

 

همه چیز در تو است

و تو در همه چیزی

قیمت چشم هایت را میدانی

دندان هایت!

که نبات سخی جان است

گونه هایت

که انارستان رو به کوهستان را ماند

قسم به انارستان

من در چشم هایت کوه را دیده ام

بزرگی فرهاد را ندارم

مرا ببخش!

همه چیز در تو است

نامت را ذکر می کنم

با آوازی بلند

در شب های مقدس 27 و 29...

تا به معراج قامتت برسم

میدانی ؟ افطار بی تو حرام است

هر روزپیش از رسیدن آفتاب به کوه

پیش از همه چیز

روزه ام را می شکنم

با نوشیدن ماه

و کوزهء خاکی آب را سرمی کشم

سرمی روم

تا خدا بداند

چقدر تشنه ام.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                  

 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت3:18 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |



سلام به عزیزان شاعر و نویسنده !

این بار با این کوتاه گک می خواهم با شما باشم.

 

دلت دریا

تنت زیبا

وجودت مثل قندیل است

فقط سه حرف نام تو

چه رنگی است

آه!

نیل است.

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت10:24 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |



شپ شپ گریه کردم

لپ لپ گریه کردم

جان جان گفتم اما

بان بان گفتی ، رفتی

 

سلام به عزیزان شاعر و نویسنده!

این غزل را تقدیم می کنم به آدمکی که تازه مسافر شد، و دردهای بزرگش.

 

 

 

چیزی نگفته بودی ، چیزی به من مسافر

با غصه رفته بودی در خویشتن مسافر

چیزی نگفته بودی جز گریه گریه گریه

از دل گرفتگی ها در این چمن مسافر

من اتفاقن هم خوش ، هم خفه ام از یکسو

غرق خیال خویشم ، گرم اتن مسافر

رفتن چه شعر خوبیست تا بیکرانه با خود

پس مرده باد بودن! در شهر تن مسافر

تو شعر ساده بودی ، من جان ساده بودم

بعداز تو زنده ام با شعر جفن مسافر

حالا که زنگت آمد این زنگ زنگ آخر

گفتی خدا نگهدار در گوش من مسافر

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت10:4 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |



سلام به بزرگی آفتاب !

این غزل تقدیم به روز های اول عاشقیم.

 

...می نوشتم ، تو نمی دانستی از روی غزل

... اینکه گیرم برسرت آواره بانوی غزل

می نوشتم یک مچاله ، دو مچاله، سه ،نشد!

خسته می شد کاغذک های سیه روی غزل

خفته ام در پهلوی دیوان حافظ ، نیلوفر

تا بگیرم بوی باتو بودن و خوی غزل

می رود یک بار دیگر ، رفته باشد گرگهی

خاظرات آبی دیوانه در جوی غزل

 

                ***

رفتی و شیرینی غمهای خود را برده ای

مانده ام با تیشهء "کُندی" سرکوی غزل

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت9:52 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |



درود به تمامی دوستان شاعر و نویسنده. معذورم از اینکه مدتی دیر آمدم. اما دست خالی نی!

 

به چشمانت مرا مصروف کردی

دعایی را به جانم چوُف کردی

تو(طالب) گشتی و مارا به زلفت

اسیر امربلمعروف کردی

 

کسی حاضر به دل دادن نمیشه

کسی در این زمانه من نمیشه

کسی چون من فراری ، انتحاری

مثال شیخ بن لادن نمیشه

 

نگاهت نشهء از  تاک دارد

ولب های توآب ناک دارد

مرا با خنده هایت خواب دادی

مکر آن خنده ها تریاک دارد

 

بعد از سفرت به کوچه آب اندازم

یک دست دعای مستجاب اندازم

لیلا سفرت بخیر تا آمدنت 

خود را به پیالهء شراب اندازم

 

زنگ اجل مرا همآهنگ بزن

گر هیچ نشد ،تو آسمان سنگ بزن

نیلوفر اگرکه عزرییل آمد باز-

از خیر خودت بره مه هم زنگ بزن

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت5:35 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |



درود بی پایان به عزیزان شاعر و نویسنده .

هفت حوت بیست ویکمین سالگرد تولد ام بود و چند قد کوتاه به همین مناسبت.

تو شب عید دستانت را سرخ حنا می کنی

ومن به خاطر قربانی فردا تا صبح

چاقو دسته می کنم.

 

شر شر چشمه

دختر را خواب برد

کوزه را آب.

 

بیست سال پوست انداختم

دنیا همچنان خاک تعارف می کند.

 

باد برگ می دزدد

دختر پهلو می زند

شب پاییزی

 

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت6:10 بعد از ظهرتوسط نبی سلطانی | |