تبليغاتX
دوباره زنگ می زنم

دوباره زنگ می زنم

شعر ها و دیگر گپ های دلتنگی


بعد از مدتی طولانی آمدم با یک غزل نو.


 

 اگرچه روی زمین از غم و زباله پُر است

از این خوشم که اتاقم ورق مچاله پُر است

مرا کسی نسرایید؛ من نی ای هستم

که بند بند تن من از آه و ناله پُر است

من آن نشانه پیرم که تیر پیش کمان

بگوید آه! مکن جانبش حواله ، پُر است

به نام عشق چه بدنامی ای که می بینیم

به نام یوسف گم گشته چاه و چاله پُر است

نمی شود که عوض کرد درد دیرین را

کتاب خاطرم از درد چند ساله پُر است

مرا غزل بدهید، من غذا نمی خواهم

زیاد سفره ام از کاغذ مچاله پُر است

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط نبی سلطانی   | 

 

این غزل قدیمی تقدیم دوستان که از این خانه متروکه دیدن می کنند.

 

 

ناگهان زنگ می زند لیلا تو بگویی که دیگری باشد

آن صدایی به گوشت آمده است مثل آواز مادری باشد

آن صدایی که چند ماه قبل شر شر بی قرار دریا بود

آه بیرون می آید از گوشی , شاید او روی بستری باشد

آن صدایی که نیمه شب هار اگل صبح پراز صفا می کرد

حال شب می فشاند از هرسو او نه دیگر که دختری باشد

می فشاری تمام گپ ها را پشت لبهای پر خجالت و بعد

یک دلیل دگر نداری تا بره او فکر بهتری باشد

می رود خودکشی کند خود راٰ،می روی خودکشی کنی خود را

تا که بعد از دوباره زنده شدن خانه ویران دیگری باشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط نبی سلطانی   | 

 

بعد از مدت ها آمدم تا از وبلاگم دیدن کنم ُ راستی از زمانی که فیس بوک روی کار شده است بازار وبلاگ ها خوب نیست . اما من علاقه دارم تا بعد از این کار های تازه تری را هم در اینجا بگذارم چون دوستان ایرانی ما که بعضی شان به فیس بوک دسترسی ندارند درخواست کردند که شعر ها را باید اینجا بگذارم.

 

چند رباعی تازه

 

میراث هزار ساله ی عاشقی است

در دست پری قباله ی عاشقی است

من بچه ی نا تنی عشقم شاید

او دختر خورد خاله ی عاشقی است

 

یک شام سروده بودمت در باران

می ساخت دوبیتی مرا تر باران

گفتم که بگویم از هوا ابر  خدا

یک واژه نشد به غیر دختر- باران

 

امروز دمی بیا سراغم بانو

بیمار دل و دود و دماغم بانو

سرما خوردم  شدید ریزش دارم

محتاج دو کاسه آش داغم بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط نبی سلطانی   | 

 

قرار نیست که با شعر  را حل بکشم

ترا غزل بسرایم ، ترا غزل بکشم

قرار نیست که در کوچه شما دیگر

تمام روز غم ودرد مبتذل بکشم

قرار نیست بهاری مرا برویاند

خودم به قوت شعرم سر ازحمل بکشم

قرار نیست که دیگر به درد سر افتم

وشوکران که پاشیدی از عسل بکشم

قرار ما و تواین است بعداز این دیگر

تو مرگ باشی و من خویش را اجل بکشم

تو مرگ باشی و در یک چشم زدن روزی

 ترا رفیق بگویم سپس بغل بکشم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط نبی سلطانی   | 


سلام بعد از مدت ها ولگردی این غزل نه چندان جدید تقدیم تان.

دلت بر دوری نا مرد می سوزد نمی سوزد

به شبهای بلند سرد می سوزد نمی سوزد

به شبهای که می رفتیم پشت خانه ی مهتاب

بر آن شب ها چراغ زرد می سوزد نمی سوزد

به شب های که دیگر هم نمی آید به خواب ما

دلت ای شاعر شبگرد می سوزد نمی سوزد

بیا این روح بی برنامه را سرگرم چیزی کن

ببین دیوانه ات با درد می سوزد نمی سوزد

تو (من) را بر سر هرکوچه خاکستر نما کردی

مرا آتش بزن برگرد می سوزد نمی سوزد

به آتش ریز سودابه ، هفتاد اشتر هیزم را

ببین این مادیان درد می سوزد نمی سوزد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط نبی سلطانی   | 

سلام عزیز ان

به زودترین فرصت کار های تازه و نو خدمت تان عرضه خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط نبی سلطانی   |